تبلیغات در اینترنتclose
داستان پلنگ دره غوره دان/ داستانی واقعی در ایل قشقایی (قسمت اول)
salar
ارسالی ها : 25
عضویت : 26 /3 /1394
محل زندگی : شیراز
سن : 21 ساله
تشکر شده : 3
داستان پلنگ دره غوره دان/ داستانی واقعی در ایل قشقایی (قسمت اول)
در حدود ده الی یازده سالم بود . با پدرم جلو سیاه چادرمان ایستاده بودم . لاچین را دیدم که دارد از دور نزدیک میشود . پدرم وقتی او را دید ، با خودش نجوا کرد . __ فکر میکنم دیشب باز قشقره بپا شده . هردو نگاهمان به لاچین بود . وقتی به چند قدمی ما رسید،کلاهش را به نشانه احترام از سرش برداشت . سلام کرد . پدرم نگاهی به او کرد و ،جواب داد .___ سلام لاچین حالت چطوره .از محبت شما بدنیستم .سخت در هم بود .گرد غمی جانکاه از صورتش پیدا بود . چشمان غم گرفته اش نشان از وقوع حادثه ای را میداد .پدرم باز پرسید .___ چه خبر لاچین ؟بازوان را روی سینه در هم فرو برد ،با صدای گرفته و بمی جواب داد .___ واللا چه عرض کنم ، یورگه ( مادیان جوان که تاره تعلیم سواری یافته ) سیاهمه دیروز عصر ،این جونور نحس کشته .پدرم نفس عمیقی کشید ، چند قدمی از فرط ناراحتی به چپ و راست برداشت . رنگش به سرخی گرائید . چشمانش از نهایت غضب درخشنده و برآمده گشت . قله پوشیده از جنگل را ،زیر نگاه کشید. بعد برگشت روبرو لاچین ایستاد ،در چشمان او خیره شد ، آهسته پرسید .__ کجا__ تو جنگل دره سوخته .پدرم برگشت ،در حال قدم زدن گفت .___ این تنگ غوره دان عجب امسال نحس شده .لاچین که سرشه پائین گرفته و،داشت جلویش نگاه میکرد ،جواب داد .__ قربونت برم اصلا این جونور مثه روحه ،یه دقیقه از شکار و نعره آروم نداره ،تو یه روز همه جای ای دره دیدنش ، از دره بلوطی ده دالین تا سرچشمه ده ایاسجون .لحظه ای سکوت کرد ، سرش را از روی سینه بالا کشیدو،ادامه داد .___ خان خیلی یورگه حیفی بود ، کره مادیون خود از نسل اسب باج آلان ... خان بود. مهترش تا یه بره و سه تا کله قند ازم نگرفت نیذاشت .پدرم برگشت به او گفت .__ مطمئنی کار اون پلنگه ؟لاجین بلافاصه جواب داد .___ بله ، آراس پسر تاری وردی همون نزدیکیا هیزم میشکونده ، میگه مادیون بیچاره دوبار شیهه کشید ،از اون گذشته میگه یه نعره ای راه انداخته بوده ،که تموم دره را بهم ریخته بوده .آراس میگه وقتی صدای شیهه یورگه و نعره های اونو شنیدم تبرمه برداشتم رفتم به طرفشون بلکه یورگه را نجات بدم ، وقتی رسیدم کار از کار گذشته بود . اونه پاره کرده داشت میخوردش. میگه،من هرچه داد و بیداد و های و هوی کردم اصلا به خرجش نمی رفت با چک و پوزه خونی و اون چشای زردش داشت نگام میکرد .لاچین نفسی تازه کرد دوباره شروع کرد ... داستان ادامه دارد نویسنده : داوود حسن آقایی
ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :