تبلیغات در اینترنتclose
خاطره زیبا و خواندنی سرهنگ ژاندارمری از غیرت و مردانگی یک قشقایی
admin
ارسالی ها : 21
عضویت : 11 /2 /1394
تشکر ها : 1
خاطره زیبا و خواندنی سرهنگ ژاندارمری از غیرت و مردانگی یک قشقایی

در اوایل دوران پهلوی پسر، وقتی امریه انتقالی مرا بدستم داد از تیپ ژاندارمری همدان به شیراز منتقل شده بودم.
از یک سو ناراحت بودم چون از خانه وکاشانه ام دور میشدم.
و از سوی دیگرخوشحال بودم که در سرزمین مهدتمدن و فرهنگ وادب وقلمرو هخامنشی ادامه خدمت خواهم داد.

وقتی خود را به شیراز رساندم، از مرکز کاغذ نوشته ای داده بودند به حکم رییس پاسگاه چنار راهدار.

قبل ازحرکت بطرف پاسگاه مربوطه یکی از ژاندارمها مراگوشه ای برد وگفت: چنارراهدار،مسیر عبور مرور قومی سرکش ویاغی بنام قشقایی است،مبادا لحظه ای از آنها غافل شوی که دودمانت برباد خواهد رفت.

باشنیدن این قضیه بسیار دلخورشدم ولی بروی خود نیاوردم،دل به دریازدم و روانه پاسگاه چنارراهدار شدم.
پس از رسیدن با اجرای مراسم رژه و سان ،عملا مسولیت پاسگاه بمن واگذار شد.

دریکی از شبهای سرد ویخبندان به ماموران دولتی وژاندارمها،حکم گشت شبانه داده بودم وازبیخوابی حال خوشی نداشتم.
گرگ ومیش صبح یکی از درجه داران رنگ پریده و بالکنت زبان خودرابه من رساندو بااحترام ویژه گزارش داد که یکنفر‌را شبانه دستگیرکرده ایم،میگوید: ترک قشقایی است.

باشنیدن اسم ترک قشقایی حالم منقلب شدولی خود رانباختم.
به درون ماشین جیپ نگاه کردم. جوانی بسیار زیبا رو،خوش چهره با کلاهی بلند برسر و سبیل های از بناگوش دررفته،درجیپ بادستبند بردستانش گوشه ای نشسته بود.

ازجیپ پیاده شد،من محو جثه موزون و رعنایش شده بودم.
از او سوال جواب کردم تا از ادب ومعرفت هم کم وکاستی ندارد. دستور دادم غل وزنجیراز دست وپایش بازکنند،فهمیدم که شیری رام نشدنی را از بند‌آزادمیکنم.

خلاصه گزارش را خواندم به این شرح:
هنگام گشت شبانه دریکی از کوچه های تنگ وتاریک فردی را در ماشین لندرور‌ یافته اندکه گویا به علت خرابی خودرو درون آن خوابیده و چون تردد شبانه قدغن بوده،مشکوک شده و درخواست مدارک وکارت شناسایی کرده بودند که هیچگونه مدرکی دال بربیگناهی همراه نداشته،پس بناچار بازداشت میگردد.

وقتی مجدد جویای مدارک شدم مدعی شد که تمامی مدارک را فیروز‌آبادجا گذاشته است.
گفت اگه رخصت بفرمایید الساعه بطرف فیروز‌آباد رفته و فی الفور‌مدارکم را تقدیم نمایم.

باشنیدن این ادعا فکرکردم نقشه ای درسردارد وقصدش فرار از چنگ ماست.
یکی ازسربازان پاسگاه که ترکی بلد بود به من گفت:ترک قشقایی‌سرش برود قولش نمیرود!
باخود گفتم چه تضمینی میکنی که مجدد برگردد؟
گفت: برای امتحان کلاهش راگرو نگه‌میداریم.
وقتی پیشنهاد گرو گذاشتن کلاهش‌مطرح شد رنگش متغیرشد و فقط سبیل خود را ازخشم میجوید.

هرچه اصرار کردیم نتیجه‌نگرفتیم.میگفت اگربدون کلاه به ایل برگردم یعنی ننگ.
ازغرور وغیرتش بسیار لذت بردم.پس پیشنهاد دادم یک تار‌سبیلش را گرو بگذارد تا به ایل رفته ومدارک شناساییش‌را تحویل دهد.

کمی این پا واون پاشد و باگروگذاشتن تار سبیلش بااصرار زیاد قبول کرد.
وقتی تاری ازسبیلش را درپوشه‌گذاشتم بخود گفتم مرغ ازقفس پرید.

ولی بخود گفتم بگذاریددرطول خدمت ژاندارمری این‌یکی راهم امتحان کنم هرچه باداباد.

دراین برهه از زمان تحویل دادن یک قشقایی امتیازات زیادی داشت ولی من همه راصرف نظرکرده بودم.

بسیار‌اصرارمیکردکه مراقب تار‌سبیلش باشند مبادا بیحرمتی گردد،رفتارش چنان مرامجذوب خودکرده بود که‌سرازپانمیشناختم.

پس ازاخذ۴۸ ساعت تعهد ازپاسگاه خارج شد ومن هم دلواپس که مبادا این قضیه به مقامات بالا درز کرده وپاپوشی برایم درست کنند.

فردای آن روز اول صبح نگهبان گزارش کرد: فلانی برگشته ومدارک هم همراه خودش دارد، باشنیدن این خبر مثل اینکه دنیا رابمن داده بودند، وچقدر به حال این قوم اصیل غبطه خوردم که ای کاش منهم ترک قشقایی‌بودم.
درود براین قوم اصیل وبانجابت

🔺سرهنگ بازنشسته ژاندارمری فرامرزرحمانی
۳۰ بهمن۹۴🔺

کانال یاشبلاگ
t.me/yashblogir
وب کاربر ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :