تبلیغات در اینترنتclose
نام های ترکی همره با معنی (شروع با حرف الف/قسمت اول)
admin
ارسالی ها : 21
عضویت : 11 /2 /1394
تشکر ها : 1
نام های ترکی همره با معنی (شروع با حرف الف/قسمت اول)
آبادان – (Abadan) برپا. آباد. جایی که در آن آب و گیاه پیدا شود و مردم در آنجا زندگانی کنند. بزرگ. مسن. عظیم. ملافه. پوشش. در میان ترکان صفتی است برای اشخاص جوانمرد و بخشنده. (ناپ)
آبار – (Abar) هیکل. هیبت. سرفراز. باشکوه. ایستادگی. (ناپ)
آباران – (Abaran) مبالغه کننده. دروغگو. لافزن. ناظم.
آباغان – (Abağan) عالیجناب.نجیب زاده.کبیر.(ناپ).
آبای – (Abay) قهر.غضب. خشم. روشنی. روشنی بخش. شگرف. بصیرت. دقت. خواهر. خاله. زن لزگی.(ناپ).
آبچار – (Abçar)کاردان. سربراه. مطیع. کسی که کار به چستی انجام دهد. فرز. گردآورنده. مباشر ضبط. مساعدت کردن. یکی از شاخه‎های ۲۴ گانه اوغوزها.(ناپ)
آبراما – (Abrama) اداره. راهبری.
آبی – (Abı) (آقابیگ) رنگ آبی. در زبان ترکی به معنای برادر بزرگ، آقا، جان، روح، عشق است.(ناپ)
آبیدان – (Abıdan) با احساس. بزرگ. بسیار بلند. کار دشوار. بسیار(ناپ).
آبیز – (Abız) روحانی. مربوط به روح.(ناپ).
آبیق – (Abıq) اصیل. با احساس.(ناپ)
آبیقان – (Abıqan) اصیل.(ناپ).
آبیقای – (Abıqay) خاله. گرگ. روشن.(ناپ).
آبیل – (Abıl) دوست داشتنی.(ناپ). کلنگ. پاروی بزرگ. تپه جنگلی داخل باتلاق.
آبیلاق – (Abılaq) سفید و دوست داشتنی. حمله. (ناپ)
آبیلای – (Abılay) سفید و روشن(ناپ).
آبین – (Abın) امیدوار. ممنون. خوش.تخم. دانه. (ناپ).
آبیناق -(Abınaq) کسی که به راحتی خیال رسیده(ناپ).
آبینچ – (Abınç) آسودگی. تسلی. آرامش.(ناپ).
آپاچی – (Apaçı) خرس باز.
آتاب – (Atab) نامگذاری.
آتابای – (Atabay) پدربزرگ. مربی. مقامی‌ در دربار سلجوقیان. پیران کارآزموده که تربیت شاهزادگان سلجوقی به آنان واگذار می‎شد. به صورت «اتابِک» وارد زبان عربی و به صورت «آتابای» و «اَتابک» وارد زبان فارسی و به صورت Atabeg و Atabek وارد زبان انگلیسی شده است.
آتار – (Atar) سپیده صبح. شلیک کننده. پرتابگر. جسارت.
آتاسای – (Atasay) احترام کننده به بزرگان.
آتاشا – (Ataşa) ضمیمه. مربوط.
آتالا – (Atala) مشهور. نامدار. مفتخر. آردابه. خمیر.
آتالان – (Atalan) مشهور. نامدار. مفتخر.
آتالای – (Atalay) مشهور. پدر من.
آتایار – (Atayar) یار پدر.
آتلام – (Atlam) مرحله. گام. قدم.
آتلان – (Atlan) تند. جینقو.
آتمار – (Atmar) قاپی که بتوان با آن بازی کرد.
آتیر – (Atır) تپه بلند. مزرعه غیرقابل کشت. لوازم.
آتیلا – (Atıla) نامی. نامدار. مشهور. مبارز. چابک.(ناپ).
آجار آلپ – (Acar alp) شیرمرد.(ناپ).
آجارای – (Acaray) شیرمرد نورانی. (ناپ).
آجاربای – (Acarbay) بزرگ مرد قوی. (ناپ).
آجارتان – (Acartan) همچون دلاور.(ناپ).
آجارتای – (Acartay) همچون دلاور. (ناپ).
آچابای – (Açabay) سرور عالیمقام(ناپ).
آچابوْغا – (Açaboğa) دلاور محترم. (ناپ).
آچاتای – (Açatay) در کسوت محترمان. (ناپ).
آچاخان – (Açaxan) بزرگ مرتبه. (ناپ).
آچالام – (Açalam) سرآغاز. مقدمه.
آچامای – (Açamay) زینی که به هنگام نخستین سوار شدن کودک بر اسب، بکار برند.
آچانا – (Açana) مته. ابزار سوراخ کردن. گرسنگی.
آچای – (Açay) زیبا و گرامی‌ چون ماه. (ناپ).
‎آچمان – (Açman) گشاینده. فاتح.
‌آچون – (Açun) دنیا.
آچون آلپ – (Açun alp) جهان پهلوان. (ناپ).
آچونال – (Açunal) به اندازه تمام جهان.(ناپ).
آچونتاش – (Açuntaş) هم عصر. معاصر.(ناپ).
آچیل – (Açıl) باز. گشوده. آواره. عاجز.(ناپ).
آچیلا – (Açıla) گشاده. باز. متحیر.
آچیلان – (Açılan) باز شدنی. گشودنی. سلاح آتشین.
آچیلای – (Açılay) خنده رو و زیبا مانند ماه.
آچیم – (Açım) زمان گل دادن. زمان گشایش. وحی. پیغام الهی. حاشیه.
آچین – (Açın) ← آچون. مهمانی. عیش. احسان. آگاه. زیرک. وحشی. درنده.
آچینا – (Açına) دوست. دانا. گشوده. به صورت «آشنا» وارد زبان فارسی شده است.
آخابا – (Axaba) سرپایینی. سرازیری.
آخار – (Axar) بستر رود. روند. جاری. جریان رود. سلیس. روان. آهنگدار. مایع. غربت. پرخور.
آخارا – (Axara) گودال. حفره. آخور.
آخاری – (Axarı) مسیر. بستر. جریان. فرزند نخست.
آخاریش – (Axarış) هماهنگی.
آخان – (Axan) جاری شونده. رونده. گذرا. خمار.
آخشام – (Axşam) غروب. هنگام غروب. در زبان فارسی، فعلی به نام «آخشام زدن» یا «آقشام زدن» وجود دارد. منظور از آن این است که به هنگام غروب آفتاب طبل نوبت بر در پادشاهان و حکام نواخته می‎شد. در ادبیات نظامی ایران پیش از پهلوی، به معنای مراسم صبحگاه و شامگاه استفاده می‎شد.
آخمار – (Axmar) خمار.
آخمان – (Axman) جاری. رو به جلو. آغل رو باز.
آخنال – (Axnal) جاری. روان.
آخیدان – (Axıdan) جاری کننده.
آخیش – (Axış) روند. بستر. مجرا. سیلان. عشوه. طنازی.
آخیل – (Axıl) سوزن. پیکان. آبشش ماهی.
آخیم – (Axım) بستر. روندکار. جریان.
آخین – (Axın) آب جاری. سیل. جریان. بی‎قراری. سمتی که آب به آن جریان دارد. حمله. جریان الکتریسیته. حرکت انبوه انسانی. انبوه. سیل جمعیت.
آدار – (Adar) آذر. آتش. نام خدای آتش. جستجوگر. نامدار.
آداش‎ – (Adaş) همنام. هم اسم. دو تن که یک نام داشته باشند، هرکدام نسبت به دیگری آداش خوانده می‎شوند. به همین صورت و معنا وارد فارسی شده است.
آدال – (Adal) صادق. راستگو.
آدالان – (Adalan) آد+آلان. نام آور.
آدالی – (Adalı) اهل جزیره. جزیره نشین.
آدان – (Adan) لیاقت. سزاواری.
آدانیر – (Adanır) نام آور. خوشنام.(ناپ).
آدای – (Aday) خشنودی. تشکر. خرسندی. نامزد. کوچکترین خویشاوند. سگ.
آدبای – (Adbay) آد+ بیگ. بزرگنام.(ناپ).
آدرا – (Adra) زمین بایر.
آدراش – (Adraş) خداحافظی. وداع.
آدسای – (Adsay) مرد محترم.
آدلی – (Adlı) نامدار. بنام. دارای نام. به یاد ماندنی.
آدلیم – ‌(Adlım) نامدار. مشهور.
آدی بای – (Adı bay) آدی+ بیگ. بزرگنام.(ناپ).
آدین – (Adın) دیگری. جدا. غیر. مشهور. نام آور.
آدینا – (Adına) جمعه. از طرف. بنام. به نمایندگی.
آذرتاش – (Azərtaş) سنگ آذرین.
آرات – (Arat) شخص جسور. آبیاری زمین قبل از کشت و بذرپاشی. جسارت. ماهی مرگ یا ترسناک در باور ترکان.
آراتا – (Arata) مزرعه‎ای که شخم خورده، آبیاری شده و آماده کاشت است. مزرعه‎ای که پس از کاشت، شخم و آبیاری شده.
آراتان – (Aratan) ماهی مرگ یا ترسناک در باور ترکان.
آراتی – (Aratı) امانت. جایزه.
آراز – (Araz) غوغا. جار و جنجال. جنگ. بخت. اقبال. سعادت. نیک بختی. دشمن. پهلوان آذربایجانی. رودخانه ارس. قهرمان منسوب به قوم آس. قهر کرده. با فاصله. درد. بیماری. سرما. سیل. جریان شدید آب. رمضان.
آرازان – (Arazan) خوشبخت. سعادتمند.
آراس – (Aras) موی اسب. پشم ضخیم. طالع. بخت. پهلوان آذربایجانی.
آراسا – (Arasa) سیار. بسیار گردش کننده.
آراستا – (Arasta) معصوم. بی گناه.
آراسیل – (Arasıl) موازی. پارالل.
آراش – (Araş) دو رگه. جستجو. کاوش.
آراشان – (Araşan) آب معدنی.
آراشما – (Araşma) جستجو. کاوش. خبرگیری.
آرال – (Aral) دریایی که میان کوهها باشد. دریاچه. میانه بالا. اتاق. میانه. جنگل. نیزار یا خارزار دور برکه ها. جزیره. رشته کوه. کوهی که مرز میان اروپا و آسیاست.
آرالاش – (Aralaş) متمرکز. پشته. انبوه. مخلوط. نیمه. جسمی شامل دو یا چند ماده ناهمگون و قابل جداسازی به روشهای مکانیکی. دو حالت متفاوت. دخالت.
آراما – (Arama) تحقیق. کاوش.
آرامان – (Araman) سمبل پاکی. مرد پاکیزه. هوس.
‎آران – (Aran) جای گرم. دشت. هموار. قشلاق. طویله اسب. آخور. ناحیه‎ای در میان رودهای کور و ارس. در اغلب منابع جغرافیایی به صورت ارّان و آلبان آمده است. نوعی مکتب فرش در قره‎باغ. سیخهایی که برای صید در رهگذر وحوش نصب ‎کنند. محوطه‎ای که برای خوابگاه دواب سازند.
آرانتا – (Aranta) بسیار جستجو کننده.
آراوان – (Aravan) فلاخن. تیرکمان مخصوص بچه ها برای زدن پرنده. خاک انداز.
آرایان – (Arayan) بررسی کننده. کنترلچی.
آرباس – (Arbas) مرد بسیار قوی.
آربان – (Arban) سعادت. کامروایی.
آربای – (Arbay) آر+بیگ. دلاور و بلندپایه. حاکم.
آربیل – (Arbil) آر+بیل. دلاور دانا.
آربین – (Arbin) زیاد. بسیار. ژرف. بیشمار.
آرتا – (Arta) مرتبه. رتبه. مقدس.
آرتابای – (Artabay) سپهسالار.
آرتات – (Artat) آشفته. خراب.
آرتاس – (Artas) آبشار.
آرتاش – (Artaş) همراه. دوست.(ناپ).
آرتالان – (Artalan) پس زمینه.
آرتام – (Artam) باارزش. رجحان. برتری. پایان. بهره.(ناپ).
آرتان – (Artan) افزایش یابنده. افزوده. زمان طلوع خورشید. خرابکار.
آرتوت – (Artut) ارمغان. هدیه.
آرتوم – (Artum) تلاشگر. با ارزش. برتری.(ناپ).
آرتون – (Artun) جدی. متین. باوقار. باوجدان. زیره (گیاه).
آرتیت – (Artıt) ارمغان. هدیه.
آرتیلان – (Artılan) زیاد شونده.
آرتیمان – (Artıman) سمبل زیادت.
آرتین – (Artın) معصوم. سرشار. بلور.
آرجان – (Arcan) پاک نهاد. دلاور. قوی هیکل. (ناپ).
آرچان – (Arçan) روشن. نورانی.
آرچیل – (Arçıl) پاکیزه. تمیز. خجالتی. آزرمگین.
آرچین – (Arçın) مأمور بلندپایه. کدخدا. کمان(ناپ).
آرخاداش – (Arxadaş) پشتیبان. دوست. حامی. به صورت «آرقداش» به همین معنا وارد لهجه های عراقی و لیبیایی زبان عربی شده است.
آرخاش – (Arxaş) پشت به پشت. هماهنگ. مداوم. جایی که باد آنجا را نگیرد.
آرخاما – (Arxama) رسیدگی.
آرخان – (Arxan) رهبر پاک. عقب. پس. طناب. سو. جهت. طرف. دور. بعید. نهایت.(ناپ)
آرخانا – (Arxana) آسوده خاطر. آب پنیر.
آرخاییش – (Arxayış) پشتوانه.
آرخایین – (Arxayın) مطمئن.
آردارا – (Ardara) ادامه. دوام. پستو. پیچیده. مبهم.
آرداش – (Ardaş) متوالی. پی در پی.
آرداشان – (Ardaşan) کنده ای که روی آن هیزم شکنند.
آردال – (Ardal) نایب قهرمان.
آردالا – (Ardala) درشت. بزرگ. پس و پیش. کیف آویزی بغلی. زنگ بزرگی که به آخرین شتر کاروان بندند.
آردالان – (Ardalan) مردافکن.
آردالی – (Ardalı) نایب قهرمان.
آردانا – (جان)(Ardana) گوساله یا شتر یک ساله.
آرداوان – (Ardavan) ماده. مؤنث.
آردای – (Arday) ولیعهد.
آردل – (Ardəl) پسوند.
آردیل – (Ardıl) از عقب آینده. بچه دوم. خلوت. آردل. فرّاش. مأمور اجراء. چاپار. نوبت گیرنده. کاتب. نامه رسان. خادم مکانهای دینی. فردی که اسب افسر و مافوقش را می‎آورد و خود نیز سوار اسب خود شده و پشت سر او حرکت می‎کند. فرّاشی که برای خواندن و احضار سپاهیان یا گناهکاران و مدعی علیهم می‎فرستادند. به همین صورت و به معنای سرباز در خدمت صاحب منصبان و یا امربر وارد ادبیات نظامی ایرانی شده است.
آردیم – (Ardım) گام. قدم.
آردین – (Ardın) پی. پشت. پشتیبان.
آرسات – (Arsat) معتدل.
آرسال – (Arsal) حیوان دو جنسه. سخت. دلاورگونه. مردانه. برجسته. زنی که بسیار به شوهرش دلبسته و وابسته باشد.
آرسام – (Arsam) عزت.
آرسان – (Arsan) مانند قهرمانان. شاد. دلاور پرآوازه. پاکنام.(ناپ).
آرسای – (Arsay) دلاورگونه.
آرسون – (Arsun) افندی. سرور. به راحتی رسیده. آرام.
آرسیق – (Arsıq) موخرمایی. مایل. خمیده. دختری که بکارتش به سختی زایل شود. .(ناپ)
آرسیلان – (جان)(Arsılan) شیر.
آرسین – (Arsın) استقلال. رهایی. رها. آزاد. معصوم. تجزیه. آزمایش. دلاورگونه. همانند پهلوانان. (ناپ).
آرشات – (Arşat) تحقیق. پژوهش.
آرشاک – (Arşak) پهلوان شکست ناپذیر. کاسه زانو.
آرشان – (Arşan) آبگرم. آب معدنی. آب گازدار.
آرشین – (Arşın) واحد طول برابر ۷۱ سانتیمتر یا ۳ وجب.
آرغاز – (Arğaz) نه لاغر و نه چاق. (ناپ).
آرقان – (Arqan) کمند. به صورت Аркан به همین معنا وارد زبان روسی شده است.
آرقای – (Arqay) همه جانبه. شاخه شاخه.
آرکار – (Arkar) حلقه گردن سگ. قلاده.
آرگون – (Argün) روز تمیز. روز پاک.(ناپ).
آرلات – (Arlat) نخستین پسر. پسر ناز پرورده مادر.
آرلان – (جان)(Arlan) جنس مذکر سگ، گرگ یا روباه.
آرمان – (Arman) قابل جستجو. باادب. نیکو. خواسته. هدف. خیال. رویا. در میان قزاقها به معنای دوردست و گذشته کاربرد دارد. به همین صورت و در معنای هدف بزرگ وارد زبان فارسی شده است.
آرمین – (Armın) آرام. ملایم. نرم.
آرنا – (Arna) رودخانه. نامزد. راه. جدول رودخانه. عداوت.
آرناش – (Arnaş) توانایی. نیرو. درمان.
آرناو – (Arnav) بخشش.
آرواش – (Arvaş) افسون. جادو. فالگیر. جاوگر.
آریت – (Arıt) مانده. بیات. خشک. تمیز. صاف. باناموس.
آریدان – (Arıdan) تمیز کننده.
آریس – (Arıs) صاف. زلال. شرم. عار.
آریسان – (Arısan) دارای نام و شهرت پاکیزه.
آریستا – (Arısta) معصوم. بی گناه.
آریش – (Arış) حل. تجزیه. میله بین چرخهای اتومبیل. محور چرخهای ارّابه. چاودار. پاکیزه.
آریل – (Arıl) پاکیزه. شفا. الهه پاکیزگی در باور ترکان.
آریم – (Arım) دلاور. بزرگ. خستگی.
آریمان – (Arıman) مرد پاکیزه. مرد درستکار.
آرین – (Arın) تمیز. نیکو. بزرگ. سنگین. دشوار. ژرف.
آرینان – (Arınan) پاکیزه شونده.
آزالان – (Azalan) کاهش یابنده. نزولی.
آزنا – (Azna) راه تنگ. گذرگاه تنگ.
آزیرال – (Azıral) غذا. طعام.
آسابا – (Asaba) پرچم. بیرق. وارث. خلیفه. مالی که از مرده به همسرش برسد. خویشاوند درجه دو. سطح مزرعه.
آسال – (Asal) اصلی. بنیاد. چیستان. به همین صورت و معنا وارد زبان فارسی شده است.
آسالات – (Asalat) اصالت. بنیاد.
آسانتا – (Asanta) بسیار آویزان کننده.
آساو – (Asav) سرکش. نافرمان. بی لگام. وحشی.
آساوان – (Asavan) مأنوس. دقیق.
آسای – (Asay) آویزان.
آسپار – (Aspar) مفید. سودمند.
آستال – (Astal) زیور . زینت.
آستام – (Astam) فراوان. بسیار. فایده.
آسرا – (Asra) پایین. زیر. پست. رذل.
آسلان – (Aslan) شیر(حیوان). درصد. فایده.
آسلانتاش – (Aslantaş) شیرآسا.
آسمار – (Asmar) آواره.
آسمان – (Asman) فضا. آویزان کننده. گاونری که پس از بزرگ شدن، اخته کرده باشند. جای آویختن فانوس و چراغ. به صورت «آسمان» وارد زبان فارسی شده است.
آسنو – (Asnu) نازنین. طناز.
آسو – (Asu) اسب ناآرام.
آسوا – (Asva) ارزاق.
آسوتای – (Asutay) ناآرام چون اسب سرکش(ناپ).
آسیرا – (Asıra) تربیت. پرورش.
آسیل – (Asıl) عالی. ارزشمند.
آشات – (Aşat) مهمانی. طعام. ولیمه. بیشتر. اضافه.
آشادا – (Aşada) خوراکی. غذا.
آشار – (Aşar) متلاطم. طغیان کرده. سرریزکنان. سرریزشده. غلطان. گله شتر. عامل. ترشی رسیده. همیاری.
آشال – (Aşal) بسیار. فراوان.
آشاما – (Aşama) مرحله. درجه. پله نردبان. پلکان. نردبان.
آشامات – (Aşamat) تنومند. احتشام. حشمت.
آشامان – (Aşaman) بزرگ قبیله. رئیس.
آشان – (Aşan) افتان. باعزم.
آشانا – (Aşana) ورودی خانه. داخل خانه. انبار ارزاق.
آشاوا – (Aşava) داد و فریاد.
آشای – (Aşay) نهایت. غایت. افتان.
آشنان – (Aşnan) نام رب النوع غلات در سومر.
آشنو – (Aşnu) صبح اول وقت. ابتدا.
آشنی – (Aşnı) ازلی. پیشین. آشنا. دوست داشتنی.
آشوان – (Aşvan) آسیابان.
آشور – (Aşur) با غیرت. شکست ناپذیر.
آشولا – (Aşula) مردی دارای اراده خلل ناپذیر.
آشیر – (Aşır) زمان. دوره. عصر. قرن.
آشیرا – (Aşıra) واسطه. وسیله. بالکن.
آشیرات – (Aşırat) بسیار. زیاد.
آشیرال – (Aşıral) کارآزموده. مجرب.
آشیل – (Aşıl) آجیل. تنقلات.
آشیم – (Aşım) جفتگیری حیوانات.غضب. قابلیت.
آشین – (Aşın) تمدید. سبقت. برتر. گذرنده.
آشینا – (Aşına) گرگ ماده. دختر زیبا. به معنای نزدیک نیز به کار می‎رفت. این واژه چینی یا در واقع «شئنی» شکل تحریف شده «قورت» در زبان مغولی است.
آشیو – (Aşıv) خشم. مبالغه.
آغ ار – (Ağ ər) پاک نفس. دلاور نیک سیرت. (ناپ).
آغ بولود – (Ağ bulud) ابر سفید. تمیز چون ابر.(ناپ).
آغ پای – (Ağ pay) پاکدامن.(ناپ).
آغ پوْلاد – (Ağ polad) فولاد سفید. تمیز و محکم چون پولاد.(ناپ).
آغ چورا – (Ağ çura) فرشته نیکی در دین شمنها. پاک نفس. (ناپ).
آغ خان – (Ağ xan) نام خدای نیکی و روشنی در دین شمنها.(ناپ).
آغ دومان – (Ağ duman) مه سفید.(ناپ).
آغار – (Ağar) سنگین. متین. وزین. شادی دل. عروج. رفتن به آسمان.(ناپ). نوعی حشره از تیره عنکبوتها. (Acarina). بالا رونده.
آغامان – (Ağaman) سربلند. حاکم. مالک.
آغای – (Ağay) ماه بدر و سفید. ماه روشن. همچنین از ریشه (آقابیگ) به معنی آقا و سرور نیز به کار می‌رود.
آغایا – (Ağaya) معقول. هماهنگ.
آغجا بیگ – (Ağca bəy) انسان تمیز و پاکیزه.(ناپ).
آغچین – (Ağçın) مردی دارای سخن معتبر. باناموس.
آغمان – (Ağman) پاکدامن. مرد سفید چهره. بهانه. طرف سنگین بار. مرکز ثقل. پاکیزه. قصور.
آفشین – (Afşın) زره. تن پوش جنگی فلزی.(ناپ). آپچین یا اوپچین نیز گفته می‎شود.
آلاتا – (جان)(Alata) گوسفند یا بز مریض یا ناتوانی که با گله همراهی نکند. مخلوط. معجون. نانی از مواد مختلف. پرتگاه. دو رگه.
آلا تاش – (Ala taş) شراره. آتشپاره. شرر. خسته.
آلاتاو – (Alatav) زمین نیمه خشک. وضعیتی که آهن هنوز کاملاً ورنیامده است. متوسط.
آلاچا – (Alaça) ابلق. رنگ به رنگ. نوعی قماش پنبه‌ای راه راه.
آلادا – (Alada) انس. الفت. آلوده. مبتلا.
آلادان – (Aladan) به هنگام طلوع شفق. صبح زود.
‌آلادی – (Aladı) چوب مخصوص گردو زنی.
آلار – (Alar) شفق. سرخ. طلایی. صبح کاذب. زردی. گیرنده. دریافت کننده.
آلارتی – (Alartı) سیاهی. شبح.
آلاری – (Aları) حاصل.
آلاسا – (Alasa) کوچک. کوتاه.
آلاسام – (Alasam) کوتاه.
آلاسان – (Alasan) بزرگ. نوعی بیماری گیاهی.
آلاسی – (Alası) گرفتنی. هدف. طلبکار. بستانکار. هدف.
آلاسیم – (Alasım) لازم. آرام. ابله. بی فکر.
آلاشار – (Alaşar) عقیم. جوانی که صورتش لکه سفیددارد.
آلاشمان – (Alaşman) دو رگه.
آلام – (Alam) شتاب. عجله. مهلت. فرصت. احترام. عزت. درمان. معالجه. صبر. طاقت. حوصله. نیرو. نفوذ.
آلامان – (Alaman) بی‎خانمان. موش خاکستری. گروه مردم. حمله نامرتب. طایفه غارتگر بی‎خانمان.
آلامای – (Alamay) اطراف. جوار. آغشته به روغن.
آلامیر – (Alamır) لذیذ.
آلانا – (Alana) میوه خشک شده که داخلش را بادام و گردو پر می‌کنند.
آلانتا – (Alanta) بسیار گیرنده.
آلانتای – (Alantay) گلگونه. سرخ فام.
آلانیر – (Alanır) محصول.
آلاو – (Alav) شعله. لهیب. به همین صورت و معنا وارد زبان فارسی شده است.
آلاوا – (Alava) خاک سفید که برای سفید کردن دیوار خانه‌های روستایی استفاده می‌شود. پهنه آسمان.
آلاوان – (جان)(Alavan) تمساح. نهنگ.
آلاوی – (Alavı) حواله. پرداخت.
آلای – (Alay) (هالای) صف. جماعت. دسته مردم. مراسم. هنگ. ماه سرخ. فلات. حمله. هجوم. مسخره. ریشخند. دیگر. متفاوت. تفاوت. فرق. به صورت «الالای» به معنای سپاه مرکّب از چند لشکر و ارتش مرکّب از چند لشکر وارد لهجه‌های عراقی، مصری و سوری زبان عربی شده است. در لهجه لیبی نیز به صورت جمع «الایات» کاربرد دارد. عربی آن الفیلق است. وگرنه. یا.
آلایات – (Alayat) زیبایی.
آلایدا – (Alayda) حال آنکه. در حالی که.
آلایسا – (Alaysa) محل جمع شدن آب در وسط قایق.
آلایلا – (Alayla) دقیق. مو بمو.
آلبا – (Alba) خدمت. سرویس. قرض. دِین.
آلبار – (Albar) آخوری که از سه جهت با نی و شاخه بسته شده باشد. اتاق خدمتکاران. سالمند.
آلبان – (Alban) باو و چادر سرخ. تمساح. غنیمت. خراج. خشنود. زور. اجبار.
آلبای – (Albay) آلای بیگ. سرهنگ.
آلبیر – (Albır) آراسته. شیک.
آلبین – (Albın) دروغگو (گویش قرقیزی). فرشته محافظ شکارچیان(گویش خاکاس). تضرع هنگام معالجه.
آلپ – (Alp) نیرو. توان. دلیر. پهلوان. سرسخت. لقب پهلوانان ترک. دشوار. سنگین.
آلپان – (Alpan) حداکثر.
آلپایا – (Alpaya) دلاور بی‎باک.
آلتار – (Altar) محراب.
آلتام – (Altam) گام. قدم.
آلتان – (Altan) شفق سرخ. سرخ. آلتین در زبان مغولی است. حاکم یا امپراتور ساکن در پایتخت. حداکثر. شصت.
آلتای – (Altay) روح والایی که بر گستره زمین فرمان می‎راند. کوه بلند در جنگل. کوهستانی در شمال چین.
آلتمان – (Altman) پادشاه طلایی.
آلتون‎ – (Altun) زر. طلا. زر سرخ. از نامهای زنان ترک. معادل اولان مغولی است. به همین صورت و معنا وارد زبان فارسی و لهجه های مصری و سوری زبان عربی شده است.
آلتین – (Altın) ← آلتون. زیرزمین. زیرین.
آلچین – (Alçın) پهلو و کناره کوه. سرخ. قرمز. پرنده‌ای کوچک و قرمز رنگ.
آلخا – (Alxa) گردنبند.
آلخان – (Alxan) خان سرخ. خندقی که به صورت اریب کنده شده باشد.
آلخیم – (Alxım) به صورت برکه درآمدن و جاری شدن. متمایل.
آلداس – (Aldas) تند. سریع.
آلدان – (Aldan) بسیار. فراوان. ضخیم. ژرف.
آلدیش – (Aldış) پذیرش. قبول.
آلقاس – (Alqas) پراکنده.
آلقاسان – (Alqasan) تپش. ضربان. زحمت.
آلقاش – (Alqaş)کننده. کوشا. رابطه. معتاد. نابود کننده. درهم برهم. ← آرغاج.
آلقان – (Alqan) پیروز. فاتح.
آلقای – (Alqay) درهم ریخته. پریشان.
آلقون – (Alqun) تپه. بلندی.
آلقیش – (Alqış) استقبال. پیشباز. دعا. دعای خیر. تسلی. تظاهرات. آرزو. خواسته.
آلمار – (Almar) انبار.
آلماش – (Almaş) ضمیر (دستور زبان). نوبت. دوره. داد و ستد. مشابه.
آلمال – (Almal) لازم. ضروری.
آلموس – (Almus) پیروز. فاتح.
آلمیش – (Almış) خریده. گرفته. فاتح. پیروز.
آلمیلا – (گیا)(Almıla) سیب.
آلمین – (Almın) زیرک. ناقلا.
آلنات – (Alnat) آماده.
آلناش – (Alnaş) حافظه.
آلنام – (Alnam) اقتباس. اخذ.
آلوان – (Alvan) مالیات.
آلیب – (Alıb) خواهان. خواهنده. دلاور.
آلیت – (Alıt) محل دریافت. محل خرید.
آلیر – (Alır) مزد. کارانه. دقیق. مُرده.
آلیس – (Alıs) جایی که نور آفتاب به آنجا نخورد.
آلیستا – (Alısta) تربیت شده. ورزیده. آماده.
آلیشار – (Alışar) عادت پذیر.
آلیشان – (Alışan) شعله ور. نوعی گیاه. (Dictamnus).
آلیشیم – (Alışım) دوستی. ائتلاف. رفتار.
آلیمان – (Alıman) کلبه.
آلین – (Alın) دریافت. خرید.
آلیندی – (Alındı) قبض رسید.
آماج – (Amac) نشانه. هدف. ابزار کشت. خاک توده کرده که نشان تیر را بر آن نصب کنند. آماجگاه. نشان. پرتاب تیر تا مسافت یک بیست و چهارم فرسنگ برابر با ۵۰۰ قدم یا ۲۵۰ متر. آهن گاو آهن که در زمین فرو شود و شیار کند. مجموع آهن جفت، گاو آهن و سپار. در اصل «آماچ» از ریشه «اومماق» یعنی امید داشتن است که به مرور زمان آماچ شده است. به همین صورت و معنا وارد زبان فارسی شده است.
آمارات – (Amarat) کوشا. زرنگ. ماهر.
آمتان – (Amtan) طعم.
آمران – (Amran) خمار. شیفته. شیدا.
آمو – (Amu -Amuy) گاونر. جیحون. رودی در ترکستان.
آنا دال – (Ana dal) وسیله چوبی سه شاخه بزرگ که برای حمل محصول از مزرعه به خرمن استفاده شود.
آناداش – (Anadaş) خواهر. برادر. خویشاوند.
آنار – (Anar) تیزهوش. فهیم. به آنجا. چنان.
آناشا – (Anaşa) نوعی مادّه مخدر که از خشخاش به دست می‌آید. اندیشمند. فکور.
آنان – (Anan) تیزهوش.
آندار – (Andar) سرور آتش یا الهه گیاه در باور ترکان.
آنداش – (Andaş) هم قسم.
آندال – (Andal) پراکنده. سرسام.
آندای – (Anday) معنی. مفهوم. محتوا.
آنسال – (Ansal) عقلانی. ذهنی.
آنلار – (Anlar) اطراف. محیط. فهیم.
آنلام – (Anlam) فهم. احساس.
آنوشا – (Anuşa) ابدی. دائمی. جاوید.
آنیت – (Anıt) اثر. یادگار. بنای تاریخی. بنای یادگاری.
آنیش – (Anış) تفاهم. یادآوری. خاطره. تصور. اندیشه.
آنیل – (Anıl) تماماً. همگی. خفیف. آرام. حافظه.
آنیم – (Anım) ادراک. یادواره.
آوال – (Aval) قضا. جنگ. آواره. عامی. محلّه. انگل.
آوان – (Avan) وضعیت. دشمن. بدخواه. عالی. بلند. زمینی که به سختی شخم بزنند. مأمور دولت. پرخور. درشت.
آوانا – (Avana) اجتماع. تمرکز.
آوانتا – (Avanta) وردست و کمک حال شخص آبیاری کننده مزرعه. (گویش خوی). آواره. ولگرد.
آوانی – (Avanı) باتدبیر. محتاط.
آوای – (Avay) آرام. آهسته.
آودان – (Avdan) منطقه. قسمت. کشیش. متصدی. حکایت. داستان. یکشنبه.
آورال – (Avral) اعزام شدن برای کاری با عجله و فوری.
آوراما – (Avrama) پایش. مراقبت.
آوران – (Avran) شکمو. پرخور.
آورانا – (Avrana) لگن. دیگ بزرگ. سر گُنده.
آوسال – (Avsal) ضروری. لازم. تند. علاقمند به شکار.
آوشار – (جان)(Avşar) گوسفندی که شیرش زیاد باشد. جمعه. ژاندارم سواره. ماهر. قمه. جوشیدن شدید بکمز پیش از پختن.
آوشین – (Avşın) آلت شکار. زره. سپر. رئیس قبیله.
آولام – (Avlam) مجموعه. جُنگ.
آولان – (Avlan) عادت. شکارچی.
آومان – (Avman) لایق. سزاوار.
آویت – (Avıt) مهربان.
آویر – (Avır) لباس. پوشش. محیط. پیرامون. دایره.
آی بارس – (Ay bars) ماننده ماه زیبا و چون ببر درنده.
آی گون گؤر – (Ay güngör) روز روشن ببین. (ناپ).
آیابای – (Ayabay) کاملاً. تمام و کمال.
آیاتا – (Ayata) خدای آسمان در میان ترکان قدیم.
آیاتان – (Ayatan) گودال کوچک پر شده از آب باران.
آیار – (Ayar) استثناء. مهوش. خوش رو. نکته سنج. پر محصول. (ناپ).
آیارتا – (Ayarta) کسی که کار دیگران را خوب نکند.
آیاز – (Ayaz) نسیم خنک سحر. هوای صاف و خیلی سرد. شب بدون ابر و سرد. کوشا. پرتلاش. دقیق. نام غلام محبوب سلطان محمود غزنوی که از طایفه ترک اوْیماق بود. به صورت ایاز و ایاس وارد فارسی شده است.
آیاش – (Ayaş) روشنایی مهتاب. دوست. همراه.
آیام – (Ayam) آرام. هوا.
آیاما – (Ayama) لقب. لقب دهی.
آیان – (Ayan) گردش کننده. ژرف. عمیق.
آیانا – (Ayana) ژرف. عمیق.
آیانات – (Ayanat) کمک. یاری.
آیانتا – (Ayanta) تنبل.
آیبار – (Aybar) همچون ماه. هیبت. شکوه. ماه تمام.
آیباش – (جان)(Aybaş) قوچی دارای شاخی به شکل ماه.
آیبان – (Ayban) کَل. نیرومند. نرینه.
آیبای – (Aybay) لیاقت. سزاواری.
آیتات – (Aytat) اندیشه. تفکر. تصمیم.
آیتار – (Aytar) بشارت دهنده.
آیتاک – (Aytak) خطیب. گوینده.
آیتان – (Aytan) بشارت دهنده. مقارنه ماه و زهره.
آیتون – (Aytun) ماه شب.
آیتیش – (Aytış) گفتگو. خطاب. مذاکره. مشاعره.
آیتیم – (Aytım) ترانه. جمله.
آیتین – (Aytın) مبارک. مهتاب.
آیچین – (Ayçın) برای ماه.
آیدار – (Aydar) کاکل. پرچم. پرچم گل.
آیداس – (Aydas) نیرومند.
آیداش – (Aydaş) پوست و استخوان. بسیارلاغر. ضعیف. هم ماه (دو بچه که در ک ماه بدنیا آمده باشند). نوزادی که سالش تمام نشده باشد.
آیدال – (Aydal) تحت مراقبت. تحت تعقیب.
آیدیل – (Aydil) دارای زبانی پاک چون ماه.
‎آیدین – (Aydın) نیرو. توان. روشن. واضح. نورانی. امیدبخش. مهتاب. روشنفکر. (ناپ).
آیراتا – (Ayrata) بویژه. علی الخصوص.
آیرال – (Ayral) استثنایی. برگزیده.
آیریم – (Ayrım) مرز. فرق. تفاوت. محل انشعاب راه. موافقت نامه. قرارداد. قرار قضایی. حکم. سکانس. گردشی که در ممر آب و رودخانه‌ها باشد. نمد زین. سکه هایی که زنان برای زینت به سرشان بندند.
آیسار – (Aysar) بی‎قرار. بوقلمون صفت. هر لحظه به شکلی.
آیغای – (Ayğay) فریاد. لحظه بهترین شکل ماه. بانوی بزرگوار. (ناپ).
آیقان – (Ayqan) صمیمی. بااحساس.
آیلام – (Aylam) دایره. حلقه. زمان طولانی. دیرزمان.
آیلاما – (Aylama) انتظار. تداوم. گردش. تاب (بازی).
آیلان – (Aylan) همراه ماه. شبیه ماه. دایره. حیران. شگفت زده. آشکار. ویراژ.
آیلانا – (Aylana) دایره. اطراف. محیط.
آیمان – (Ayman) شخص پاکیزه چون ماه. اتاق رو باز. چشم گرد. الک. غربال. متحمل (اسب).
آیوا – (گیا)(Ayva) میوه به.
آیواز – (Ayvaz) خدمتکار مخصوص. مرد. شوهر. مهوش. زیبا. کل. بی مو. زمخت. ناشنوا. پزشک کشتی. نابینا. به صورت عیوض نیز نوشته می‌شود.
آیوان – (Ayvan) میدان.
وب کاربر ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :