تبلیغات در اینترنتclose
نام های ترکی همره با معنی (شروع با حرف الف/قسمت دوم)
admin
ارسالی ها : 16
عضویت : 11 /2 /1394
نام های ترکی همره با معنی (شروع با حرف الف/قسمت دوم)
ائدین – (Edin) مصمم. با اراده.
ائرتان – (Ertan) سپیده صبح. هنگام طلوع خورشید.
اؤزجان – (Özcan) جان خود. محبوب.
ائل آلدی – (El aldı) فاتح ایل.
ائل بیگی – (El bəyi) رهبر ایل. بزرگ طایفه.
ائل تپر – (El təpər) ایل کوب. حاکمی که از طرف خاقان برای اداره اقوام سرزمینهای تازه فتح شده فرستاده می شد.
ائلتر – (Eltər) وطن پرست. نگهبان وطن.
ائلتریش – (Eltəriş) (ائل+دریش) کسی که حکومت و کشور را سامان دهد. سامان بخش. گردآورنده مردم.
ائلچی بیگ – (Elçibəy) سرور و رئیس ایل.
ائلخان – (Elxan) بزرگ ایل. به صورت «ایلخان» به همین معنا وارد زبان فارسی شده است.
ائلدار – (Eldar) مردمدار.
ائلده گز – (Eldə gəz) هر که در میان ایل گردش ‌کند.
ائلرچی – (Elərçi) پیشرو.
ائلشن – (Elşən) ارزش قبیله (ناپ).
ائله من – (Eləmən) با نفوذ.
ائلیک – (Elik) خانزاده. نجیب زاده. حکمران. پادشاه.
ائنل – (Enəl) همقد.
ائو اوْغلو – (Ev oğlu) پسر خاله. غلام خانه‎زاد. غلام معمولی و ساده که در خدمت شاهان صفویه بود. به صورتهای «اواغلی» و «اواقلی» به همین معنا وارد زبان فارسی شده است.
ائورن – (Evrən) اژدها. دنیا. جهان.
ائوری – (Evri) پادشاه. افندی.
ائوین – (Evin) جوهر. اصل. خود. هسته یا دانه. تخم. مایه و اصل هر چیز. عصاره. زمان غذا خوردن. وعده غذایی.
ائیمن – (Eymən) مطمئن.
اتابک – (Әtabək) ← آتابای.
اردلان – (Әrdəlan) ← آردالان.
اردم – (Әrdəm) فضیلت. فرهنگ. معرفت. شخصیت. مردانگی. توانایی. به همین صورت و معنا وارد زبان فارسی شده است.
ار دوْغان – (Әr doğan) نیرومند مانند پرنده شکاری.
اردیل – (Әrdil) پردل. جسور. نترس. گنده. تنومند.
ارکنه – (Әrkənə) کوه. کمر. سینه کش. معدن.
ارگن – (Әrgən) بالغ. رشید. جوان دم بخت.
ارگیل – (Әrgil) پس انداخته. پس انداز.
ارگین – (Әrgin) مایع. مذاب. رسیده. بالغ. کامل. اراده. خواسته. قصد. میوه ای که رو پوسیدن نهاده باشد.
ارن – (Әrən) دلاور. جوانمرد. جنگاور. دنیا دیده. مجتهد. پری دریایی. موجود افسانه‎ای دریایی. خوشبخت. هدف. دوست. بچه بابرکت.
اسریک – (Әsrik) مست. سرمست. سر خوش. پرواری. به وجد آمده. جوشان. خروشان. پرخروش. غشّی. زن بلند قد و خوش هیکل.
اسریم – (Әsrim) فالانژ. پرهیجان. فاناتیسم.
اسلان – (جان)(Әslan) شیر.
اسلم – (Әsləm) سالم.
اسیم – (Әsim) نسیم. الهام.
اسین – (Әsin) نسیم. الهام. رُخاء.
افشار – (Әfşar) ماهر. چربدست.
امراه – (Әmrah) کسی که ساز بزند و برقصد.
اوْبا – (Oba) اوبه. چادر. محل برافراشتن چادر کوچ نشینان. خانه. مسکن. آبادی. ده. روستای شامل ۵ یا ۱۰ خانوار. گودال کوچک در بازی پیل دسته. نظام سنتی عشایر آذربایجان به ترتیب از بزرگ به کوچک بدین ترتیب است: طایفه ← تیره ← گؤبک ← اوبا ← خانوار. در واقع «اوبا» دومین واحد اقتصادی و اجتماعی پس از خانوار است که از چند آلاچیق یا کومه تشکیل شده است. معمولاً افراد ساکن اوبا، دارای سامان عرفی مشترک و رابطه خویشاوندی بوده و از مراتع به صورت اشتراکی بهره برداری می‌کنند. تعداد خانوارهای «اوبا» بین حداقل ۱۰ و حداکثر ۵۰ خانوار است. این تعداد از تعداد خانوارهای «اوبا» در قشلاق کمتر است. مدیریت هر «اوبا» با آغ ساققال (ریش سفید) است و هر «اوبا» با نام آن آغ ساققال مشخص می‌شود. گاهی حتی پس از فوت او نیز نامش بر «اوبا» باقی می‌ماند. هر «اوبا» دارای تأسیسات مشترک مانند جایگاه شیر دوشی، جایگاههای استراحت شبانه دامها و آبشخور آنها است. به صورت اُبِه به همین معنا وارد زبان فارسی شده است. بیگانه. مغازه. گردش. تقریح. مهمانی. تپه.
اوْبات – (Obat) خشن. زمخت.
اوْباتای – (Obatay) سالخورده. پیر.
اوْبادا – (Obada) چوبهای گِرد مخصوص تیرک. همسایگی.
اوْبان – (Oban) لوله آبرسان در چرخ آسیاب.
اوْتار – (Otar) رمه یا گله بزرگ. چراگاه. مستعمره. فریب.
اوْتام – (Otam) چراگاه. مرتع.
اوتامان – (Utaman) محجوب.
اوْتان – (Otan) وطن. (گویش قزاق).
اوْتوربا – (Oturba) کپک. شوره.
اوْتورخان – (Oturxan) شخصیت خیالی دارای ثروت و قدرت. حیوانی که تازه شروع به چرا کرده است.
اوْتورمان – (Oturman) ساکن. یکجانشین.
اوْجار – (Ocar) هیمه تاغ که آتش آن دیر بماند و «سوکسوک» نیز می‌گفتند. بازار. نوعی گیاه. نشان. اثر.
اوجار – (Ucar) هجران. فرقت. دوری. سرنخ.
اوجاری – (Ucarı) (اوجقاری) مرز. ساحل.
اوْجاق – (Ocaq) آتشدان. دودمان. دیگدان. کانون مرکز. سرچشمه. منبع. منزل. خانه. خانواده. نسل. خاندان. دوده. زیارتگاه. پیر. افسونگر. بزرگ قوم. محل تبرّک. کوره. گودالی کوچک که برای کاشتن تخم کدو یا خیار حفر کنند. ماه برافروختن اجاق (ماه ژانویه). در اصل اوداق بوده و به صورت اُجاق به معنی آتشدان وارد زبان فارسی و به صورت Очаг به معنای مرکز و کانون وارد زبان روسی و به صورت «اوجاق» وارد لهجه سوری زبان عربی شده است.
اوجال – (Ucal) اثر. رد.
اوجالار – (Ucalar) بلند شونده. اوج گیرنده.
اوجالان – (Ucalan) بلند شونده. اوج گیرنده.
اوجام – (Ucam) پناهگاه.
اوجان – (Ucan) بلند. مرتفع. رساء. کاسه. تشت. در گویش قزاقی به معنای بی نهایت می باشد. نام شهری در جنوب شرق تبریز که اکنون بستان آباد نام دارد.
اوجای – (Ucay) قطب.
اوچار – (Uçar) آبشار. پرنده. بازار. قلّه. نوک. فرّار. پروازکننده. پرنده. خبر. بازار. هیمه تاغ که آتش آن دیر بماند. محل تبادل نظر و گفتگوی اهالی روستا.
اوچاش – (Uçaş) ناهموار. پست و بلند.
اوچان – (Uçan) فرّار. پرنده. کشتی دو بادبانه و بزرگ.
اوچما – (Uçma) دامنه‌ی کوه که تیز و یک لخت و پرتگاه باشد. پرواز. پرش. اوجگیری. بلند. مرتفع.
اوچمان – (Uçman) چرخ فلک.
اوْخات – (Oxat) شانس. (گویش قزاق).
اوْخپور – (Oxpur) سریع. تند. تیرآسا.
اوْختا – (Oxta) دانا. باسواد.
اوْختار – (Oxtar) تیر ساز. دانا. باسواد. دعوت کننده.
اوْختام – (Oxtam) مسافتی به اندازه پرتاب تیر.
اوْختای – (Oxtay) همچون تیر. تیروش.
اوْختو – (Oxtu) پر. سرشار.
اوْخچو – (Oxçu) تیرانداز. تیرساز. تیرفروش. کمانکش.
اوْخسان – (Oxsan) تیروَش.(ناپ).
اوْخشار – (Oxşar) شباهت. نظیر. همانندی.
اوْخشان – (Oxşan) شبیه. مانند.
اوْخلان – (Oxlan) درخت ظریف کاج.
اودار – (Udar) پیروز.
اودامان – (Udaman) پیروز.
اودان – (Udan) بلعنده. خورنده. عایق. جاذب. برنده.
اوْدمار – (Odmar) آتشین. آتشفشان.
اودون – (Udun) هنر. کارآیی. قابلیت. گستاخ.
اوْرات – (Orat) اسبی به رنگ میان سرخ و سیاه.
اوراز – (Uraz) هدیه. بخت. طالع. شرف. کمک. یاری. (ناد)
اوْراسان – (Orasan) بزرگ. بسیار. گرامی.
اوْرال – (Oral) پیر. سالخورده. مجعد. ژولیده. مچاله.
اوْرام – (Oram) محله. کوچه. نشیمنگاه. گودال. خندق. راه. راه عریض و پهن. بزرگ. احاطه.
اوْرامان – (Oraman) برازنده. مناسب.
اوْران – (Oran) حد و حدود. قلمرو. ضریب (ریاضی). تخمین. مفهوم. آوار. نسبت. اندازه. نعره. دولت. حاکمیت. در زبان مغولی به معنی پیشه و صنعت است چون در میان ترکان رسم بر این بود که هر وقت می‌خواستند دسته و فرقه خود را در اردو پیدا کنند، آن تیره را به اسم پیشه‎اش فریاد می‌کردند، این نوع فریاد را اوران می‌گفتند.
اوْربانا – (Orbana) درختی که برای کاشتن در جایی دیگر درآورده باشند.
اوْرتار – (Ortar) شریک.
اوْرتام – (Ortam) جو. فضا. محیط. وسط. مرکز.
اوْرتان – (Ortan) جو. فضا. محیط. وسط. مرکز.
اوْرتای – (Ortay) مرکز.
اوْردا – (Orda) سازمان نظامی‌ و انضباطی ترکها و مغولها و قرارگاه مهاجرت ایلی. گله‎های انسان اولیه. گروههای غیرمتشکل انسانی. توده. شهر. لانه.
اوْرمان – (Orman) جنگل. به همین صورت وارد لهجه مصری عربی و به صورت Urmən وارد انگلیسی شده است.
اوْرناش – (Ornaş) استقرار. جایگیری.
اوْرنام – (Ornam) مقام (در موسیقی).
اوْرون – (Orun) جا. منزل. موقع. قرارگاه. منصب.
اوزار – (Uzar) ماهر. استاد. همراه. روسری.
اوزال – (Uzal) قبل. پیش. ابدی.
اوزام – (Uzam) مکان. وسعت. پهنه.
اوزان – (Uzan) خنیاگر. نوازنده.
اوزانار – (Uzanar) دراز شدنی. امتداد پذیر.
اوزبای – (Uzbay) توانا.
اوزلا – (Uzla) مرز. خشم.
اوزلاش – (Uzlaş) مطابقه. مسابقه.
اوزمان – (Uzman) متخصص.
اوسار – (Usar) معقول. دانا.
اوسان – (Usan) خدای هوای گرگ و میش. سرور ارواح آب. خدای جنوب در باور ترکان. آرزومند.
اوسقان – (Usqan) عاقل. دانا.
اوسلا – (Usla) کارایی.
اوسلو – (Uslu) عاقل. دانا.
اوسمان – (Usman) با تجربه.
ایشانج – (Işanc) باور. اعتماد.
ایلیاز – (Ilyaz) سرتاسر بهار.(ناپ).
ایلیش – (Iliş) تماس. برخورد. نزدیک. فضول. مونس.
ایلیشان – (Ilişan) نشان. هدف.
ایلیشن – (Ilişən) نشان. علامت.
ایلیشه – (Ilişə) ریشه. بُن.
ایلیشی – (Ilişi) نمد. تماس. برخورد.
ایلیم – (Ilim) تور ماهیگیری.
ایلیم – (Ilım) توانایی. حلیم. آرام.
ایلین – (Ilın) ولرم. معتدل.
ایمرن – (Imrən) آرزو. خواسته. هوس. شهوت.
ایمری – (Imri) دائمی.
ایملی – (Imli) نشاندار. مستند. نامزد. معین.
ایمیر – (Imir) ملکه زنبور. بخاری که از زمین متصاعد شده و روی هوا را فرا گیرد.
اینات – (Inat) دلیل. سند. باور.
اینار – (Inar) عشق. محبت.
ایناش – (Inaş) باور. اعتماد.
اینال – (Inal) ولیعهد. شاهزاده. خان. همچنین رتبه‎ای در میان ترکان بود که معادل کنت و بارون در اروپاست. نجیب زاده. کسی که مادرش از تبار خاقان و پدرش از اهالی معمولی باشد.
اینام – (Inam) باور. اعتقاد. ایمان. اخلاص. اطمینان.
اینجار – (Incar) آسایش. پشتیبان.
اینجه – (Incə) ظریف. خفیف. باریک. دقیق. موشکاف. ضعیف. زیبا. قلمی. نرم. ملایم.
اینجی – (Inci) درّ. گوهر. گهر. مروارید. دردانه. لؤلؤ. گرانبها. پر ارزش. حس. درد.
اینجی تای – (Inci tay) دُرسا. همچون مروارید.
اینجیلی – (Incili) گل مژه.
ایندیر – (Indir) خرمن.
ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :